تبلیغات
نوین نیوز(سرگرمی،علمی و ورزشی) - مطالب سرگرمی و طنز

مدیر اصلی:babre mazandaran

همزیستی مسالمت آمیز (عکس)

نویسنده :m_takpa
تاریخ:پنجشنبه 27 خرداد 1389-10:50 ب.ظ




خرابکاری در عکس!!!!!!!

نویسنده :m_takpa
تاریخ:چهارشنبه 12 اسفند 1388-10:26 ب.ظ




پدر

نویسنده :saeed
تاریخ:یکشنبه 9 اسفند 1388-06:21 ب.ظ

بیورنستیرن بیورنسون، ترجمه: مسعود امیرخانى: مردى كه داستانش در اینجا نقل مى شود ثروتمندترین و متنفذترین فرد در بلوكش بود؛ نامش «ترد اوراس» بود. او یك روز- بلندقامت و جدى- در اتاق كشیش حاضر شد. او گفت: «پسرى دارم كه براى تعمید آوردمش.» «اسمش رو مى خواهید چه بگذارید؟» ««فین» مثل نام پدرم.» «و پدر و مادر تعمیدى اش چه؟» اسم هایى نام برده شد و معلوم شد كه از بهترین خویشاوندان ترد در بلوك هستند. كشیش سرش را بالا آورد و پرسید: «مطلب دیگرى هست؟» مرد كمى درنگ كرد. سرانجام گفت: «خیلى دوست دارم او خودش، خودش رو تعمید بده.» «یعنى مى گى تو یه روز غیرتعطیل؟» «شنبه هفته آینده، ساعت ۱۲ظهر.» كشیش پرسید: «مطلب دیگرى هست؟» مرد كه در شرف رفتن بود، عرقچین اش را چرخاند: «نه چیز خاصى نیست.» بعد كشیش برخاست. او گفت: «با این وصف هنوز یه چیزى هست.» و به سمت ترد قدم برداشت، با دست او را گرفت و با حالتى جدى تو چشم هاش نگاه كرد: «خدا كنه بچه برات بركت بیاره.» شانزده سال بعد یك روز ترد براى بار دوم در اتاق كشیش حاضر شد. كشیش گفت: «راستى راستى خیلى خوب موندى.» این را گفت چون كوچكترین تغییرى در مرد ندید. ترد پاسخ داد: «به خاطر اینكه زیاد گرفتارى ندارم.» كشیش در این مورد چیزى نگفت، اما بعد از مدتى پرسید: «برنامه امروز عصرت چیه؟» «امروز عصر به خاطر همون پسرم اومدم كه فردا قراره به عضویت كلیسا پذیرفته بشه.» «او یك پسر باهوشه.» «تا نشنوم شماره اى رو كه به پسرم مى دهند وقتى فردا جایش رو در كلیسا مى گیره، چیزى به كشیش نمى دم.» «او در شماره یك خواهد ایستاد.» «(با نشان دادن پول) اگر چنین شود، این پول ها رو به كشیش خواهم داد.» كشیش به ترد چشم دوخت و پرسید: «كار دیگرى هست كه بتونم براتون انجام بدم؟» «نه» ترد رفت. هشت سال دیگر گذشت؛ سپس یك روز سروصدایى بیرون اتاق كشیش شنیده شد. زیرا افراد زیادى داشتند به آنجا نزدیك مى شدند كه پیشاپیش شان ترد بود كه اول همه هم وارد شد. كشیش سر بلند كرد و او را شناخت. گفت: «اومدى تو مراسم عصر شركت كنى، ترد!» «اومدم تا ازت بخوام براى پسرم اعلان ازدواج كنى. او در شرف ازدواج با «كارن استورلیدن» دختر «گودموند» است كه اینجا كنار من وایستاده.» «عجب، اون ثروتمندترین دختر بلوكه.» كشاورزى كه با یك دست موهاشو عقب مى زد پاسخ داد: «این طور مى گن.» كشیش لحظه اى نشست گویى غرق فكر شد، بعد اسم ها را بدون هیچ اظهارنظرى تو كتابش وارد كرد و مردها زیر آن را امضا كردند. ترد سه تا اسكناس روى میز گذاشت. كشیش گفت: «یكى بسه.» «اینو خودم مى دونم. اما اون تنها پسرمه و دوست دارم این كار آن طور كه باید و شاید خوب انجام بشه.» كشیش پول را برداشت. «ترد! این سومین باریه كه به خاطر پسرت اینجا آمده اى.» ترد گفت: «اما حالا باهاش به هم زده ام.» و كیف پولش را تاكرد، خداحافظى كرد و رفت. مردها به آرامى دنبالش راه افتادند. دو هفته بعد، پدر و پسر در یك روز آرام و بدون باد پاروزنان از دریاچه به خانه «استورلیدن» رفتند تا سوروسات مراسم عروسى را فراهم كنند. پسر گفت: «این نیمكت محكم نیست.» و ایستاد تا آن را (جایى را كه رویش نشسته بود) راست و ریست كند. درست همان لحظه تخته اى كه روى آن ایستاده بود از زیرش در رفت؛ او دست هایش را پرتاب كرد، جیغى كشید و از قایق به دریاچه افتاد. پدر فریاد زد، روى پاهایش جهید و پارو را دراز كرد: «پارو را بگیر.» پسرش یك مدتى كه دست و پا زد، بدنش سفت شد. پدر داد زد: «یه لحظه صبر كن.» و به سمت پسرش پارو زد. بعد پسر رو پشتش غلت زد، نگاه طولانى اى به پدرش كرد و فرو رفت. ترد به سختى توانست آن را باور كند؛ قایق را نگه داشت و به نقطه اى خیره شد كه پسرش فرورفته بود. انگار او دوباره به سطح آب خواهد آمد. تعدادى حباب بالا آمد، بعد تعدادى بیشتر و سرانجام یك حباب بزرگ كه تركید؛ دریاچه دوباره مثل یك آینه، صاف و روشن شد. سه روز و سه شب مردم دیدند كه پدر بدون خواب و خوراك دور آن نقطه گشت و گشت؛ او براى یافتن جسد پسرش ته دریاچه را مى گشت. حوالى صبح روز سوم، او را یافت و بر روى دست ها به بالاى تپه هاى مزرعه اش برد. حدود یك سالى از آن روز گذشته بود كه دیروقت در یك غروب پائیزى، كشیش شنید یكى تو كوچه راه مى رود. سعى كرد با دقت چفت در را پیدا كند. در را باز كرد و مردى بلندبالا، لاغر، خمیده و سپیدمو را دید. قبل از اینكه به جا بیاوردش مدتى نگاهش كرد. اون ترد بود. كشیش گفت: «این وقت شب اومدى قدم بزنى؟» و بى حركت مقابل او ایستاد. ترد گفت: «اوه بله. دیره!» و گرفت نشست. كشیش هم نشست، انگار كه منتظر بود. سكوت طولانى اى فضا را پر كرد. سرانجام ترد گفت: «چیزى همرامه كه باید به فقرا بدم. مى خوام اونو به عنوان یادگارى به نام پسرم سرمایه گذارى كنم.» برخاست، مقدارى پول روى میز گذاشت و دوباره نشست. كشیش پول ها رو شمرد. او گفت: «پول زیادیه.» «نصف پول مزرعه مه، امروز اونو فروختم.» كشیش مدتى خاموش نشست. سرانجام با مهربانى پرسید: «مى گى حالا چه كار كنیم ترد؟» «یه كار بهتر.» چند لحظه اى آنجا نشستند؛ ترد با چشمانى فروافتاده، كشیش با چشمانى دوخته شده به ترد. دیرى نگذشت كه كشیش به نرمى و آرامى گفت: «من فكر مى كنم بالاخره پسرت برات یه رحمت واقعى مى آره.» ترد سر بالا آورد، در حالى كه دو قطره بزرگ اشك از چشم هاش سرازیر شده بود، گفت: «بله منم همین طور فكر مى كنم.»



نوع مطلب : سرگرمی و طنز 

داستانی شنیدنی از شیخ بهلول

نویسنده :saeed
تاریخ:یکشنبه 9 اسفند 1388-06:16 ب.ظ

شیخ بهلول می‌فرمودند: زمانی در مشهد به منزل یكی از آشنایان كه سیّد بود، رفتیم. اتفاقاً هوا بارانی بود و خانم خانه هم زایمان كرده بود و چند تا بچه آورده بود و شوهرش هم در منزل نبود. متوجه شدم كه حالش مساعد نیست. به او گفتم: شما بخوابید من از بچه‌ها نگهداری می‌كنم و او هم خوابید.
نصف شب دیدم، بچه‌ها خیلی گریه می‌كنند، فهمیدم كه خودشان را كثیف كرده‌اند. داخل حیاط آمدم كه كهنه بیاورم و آنها را پاك كنم و قُنداق نمایم؛ اما متأسفانه باران آمده بود و تمام آنها خیس شده بود. به داخل برگشتم و عبای خود را چهار تكّه كرده و به وسیله آن بچه‌ها را تمیز كردم و قنداق نمودم. اذان صبح كه به طرف حرم حضرت رضا علیه السلام حركت كردم، در بین راه، چند سگ به من حمله كردند؛ مشغول دفع سگ‌ها بودم كه سیّدی آمد و سگ‌ها را رد كرد و به من گفت: «كسی كه تا صبح از بچه‌های ما مراقبت كرده، ما قادر نیستیم چهار تا سگ را از او دفع كنیم؟» بعد هم غیب شد.
آیة الله سیبویه در مورد شیخ بهلول می‌فرمودند: بزرگ فاضل ما، عالم با عمل و عارف سالك كامل، حافظ قرآن و ستاره درخشان و رسیده به درجه سیر و سلوك و عرفان در اوج وصول، نور دیده ارباب معرفت و عقول، آقای حاج شیخ محمدتقی بهلول




نوع مطلب : سرگرمی و طنز 

بهترین شمشیرزن کیست؟

نویسنده :saeed
تاریخ:یکشنبه 9 اسفند 1388-06:12 ب.ظ

جنگجویی از استادش پرسید: بهترین شمشیرزن کیست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو. سنگی آنجاست. به سنگ توهین کن.
شاگرد گفت: اما چرا باید این کار را بکنم.سنگ پاسخ نمی دهد.
استاد گفت: خوب پس با شمشیرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد: این کار را هم نمی کنم. شمشیرم می شکند.و اگر با دست هایم به آن حمله کنم, انگشتانم زخمی می شوند, و هیچ اثری روی سنگ نمی گذارند. من این را نپرسیدم. بهترین شمشیرزن کیست؟
استاد پاسخ داد: بهترین شمشیرزن به آن سنگ می ماند, بی آنکه شمشیرش را از غلاف بیرون بکشد, نشان می دهد که هیچ کس نمی تواند بر او غلبه کند.



نوع مطلب : سرگرمی و طنز 

طالعتان را دید می زنیم2!(طنز)

نویسنده :kurosh
تاریخ:شنبه 8 اسفند 1388-09:34 ب.ظ

فروردین: در این هفته امتحانی می دهی که طبق پیش بینی (!) خوب از آب در نمی آید. به احتمال %99.99 تا آخر هفته در حال گریه و زاری و آبغوره گرفتنی در نتیجه وقت نداری کار دیگه ای انجام بدی!!! وقتتان را پر می كنیییییم !

اردیبهشت: بلایی نازل خواهد شد: سوسکی در حمام، نمره ی بد در امتحان، تلپ شدن جمعیت فامیل در خانه تان، فرا خوانده شدن محترمانه والدین به مدرسه، توبیخ تو و دوستان… اگر شانس با تو یار باشد فقط یکی از آن ها را مشاهده می کنی وگر نه… شماره ی اورژانس رو یه جا یادداشت كن ! 118 !

خرداد: دشمنی سعی در از بین بردن تو دارد!! کادویی به مناسبت بی مناسبتی می گیری که ممکن است مثلا نارنجکی درون آن پنهان شده باشد یا مارمولک در جعبه وول بخورد.
تصمیم مهم زندگیت را در این هفته می گیری، چیزی در ذهنت می گوید: من دیگر هیچ كاری نمی كنم !!!

تیر: فکری ذهنت را به خودش مشغول کرده! سعی کن با اطرافیانی مثل بغل دستی یا پشت سریت مشورت نکنی تا صاف نیفتی تو یه چاله ی گنده که صد تا عاقل نتونن درت بیارن.....!!!

امرداد: در این هفته وزن اضافی پیدا خواهی کرد! پیشنهاد ما : دکتر کرمانی!! در صورتیکه عکس این قضیه صورت بگیرد و با کاهش وزن مواجه شوی باز هم پیشنهاد ما : دکتر کرمانی!!

شهریور: شدی توپی از اعتماد به نفس.... 2 کلاس و جلسه را دودر می کنی! 4 تاشون خود به خود دودر میشه، 1 از رییست كه مثل همیشه نمی آید(!). 1 روزم که خودت نمی ری . در کل هفته خوبی پیش رو داری...!!

مهرگان: شب روز دوشنبه این هفته فیلم ترسناکی می بینی که تا دوشنبه شب بعدی تنت بلرزه. (در صورت نیاز به هر گونه فیلم با بروبچ نشریه باحال مهرگان(!) تماس بگیر!) ( فیلم های دهه ی فجر و 8 سال دفاع مقدس، 300 سال تعریف دفاع مقدس موجود می باشد !)

آبان: هفته ی بسیار خوبی است. اولش دوست خوبی را می بینی، وسطش فامیل باحالی را زیارت میکنی، آخرش هم امتحانی کنسل (cancel) می شود. و اتفاق بسیار بسیار جالب دیگر هم...؟! (با 2000 تومان بیا دوستان بهت بگم!)

آذر: کم کم وقت آمدن قبض موبایل هم می رسد، به فکر تعداد sms هایی باش که میزنی !! توصیه می شود CD، موبایل، MP3 player و... را خودت تحویل حراست بدهی تا مجبور به گشتن کل ساختمون و هر موجودی نشوند. از ما گفتن بود...!

دی: در مسابقه ای برنده خواهی شد و جایزه ی نفیسی خواهی گرفت (جوراب رنگ پا، گل سر، كیف پول با آرم انرژی هسته ای (حق مسلم ماست ) منتظر خرابی کامپیوترت باش!! ویروسی (virus) در کمین توست...پوف!

بهمن: حتما به پاساژهای میلاد نور، قائم (حالا دو تا این ورتر دو تا اون ورتر) یه سری بزن... وسیله ای پشت ویترین، جلوی در مغازه، وسط پاساژ جنب آن یكی چیز و... در انتظار توست که برایت شانس می آورد... سر قیمت هم چانه نزن... تورم قیمت که می گن همینه دیگه...(این حرف سیاسی نبودها!)

اسفند: صبح ها زودتر بیدار شو تا دیر نرسی كمه از جلوی در ورودی تا رسیدن به صندلی مربوطه (!) همه با ربط و بی ربط بهت گیر بدن...!؟ روزنامه واسه برنامه های جالب و هر روزه ی مدرسه یادت نره ! آها ! تولدتم مبارك !


نوع مطلب : سرگرمی و طنز 

طالعتان را دید می زنیم1!(طنز)

نویسنده :kurosh
تاریخ:شنبه 8 اسفند 1388-09:29 ب.ظ

طالعتان را دید می زنیم !

فروردین: دوستی جدید پیدا می کنی، که با کمی ملایمت دوستی پایداری خواهید ساخت. به مهمانی دعوت خواهی شد که اصلا به تو خوش نمی گذرد!

اردیبهشت: در این هفته لباس جدیدی می خری، و پس از پوشیدن آن غذای چربی رویش می ریزی که هرگز پاک نمی شود (حتی با پودر رختشویی سپید) مواظب لباس هایت باش.

خرداد: خیلی خودت را خسته می کنی. در این هفته برنا مه ی رفتن به سینما را با دوستانت ترتیب بده! خوش بگذرد.

تیر: خبر خوبی خواهی شنید. کلاس های فوق برنا مه ی زیادی در انتظار توست. خسته نباشی!

امرداد: در این هفته شاید چند بار تا پای اخراج بروی! کمتر شیطانی کن و بیشتر به فکر اطرافیانت باش.

شهریور: در این هفته مشغله ی زیادی خواهی داشت که راهی است به سوی موفقیت تو! به همین خیال باش !

مهرگان: سر قراری می روی که در راه بچه ای بستنی اش را به لباست می مالد و سپس باران می گیرد. و بعد هم دوستت سر قرار نمی آید. از اولش سر قرار نرو تا ضایع نشوی!!

آبان: روزهای خوبی به نظر نمی رسد. سعی کن ملایم تر رفتار کنی تا دوستانت را از دست ندهی.

آذر: هفته ی خوبی خواهد بود... نمره های خوب، کارهای خوب، بچه ی خوب.... از کی تا حالا؟!... از وقتی ایرانسل اومده!!!

دی: غذایی در هفته می خوری که خیلی خوشت می آید. منتظر کسی هستی که او را می بینی.

بهمن: اتاقت را مرتب کن. مهمانی خواهی داشت. کادو های خوبی می گیری!! (خوش به حالت)

اسفند: سرمایی می خوری که شاید یک روز به مدرسه نیایی. در آن روز به این فکر کن که کادوی تولد چه می خواهی؟!!


نوع مطلب : سرگرمی و طنز 

تست روان شناسی شخصیت(طنز)

نویسنده :kurosh
تاریخ:شنبه 8 اسفند 1388-09:27 ب.ظ

خیاروهلو و سیب جلوی شماست. بین این 3 میوه كدام را انتخاب می كنید؟ (تمركز كنید و جواب را در ذهن خود نگه دارید. حال ویژگیهای شخصیّت خود را مطابق جوابتان بیابید)

جواب:
اگر هلو را انتخاب كردید مشخص می شود شما فردی هستید كه هلو دوست دارد!
اگر سیب را انتخاب كردید مشخص می شود شما فردی هستید كه سیب دوست دارد!
اگر خیار را انتخاب كردید مشخص می شود شما فردی هستید كه خیار دوست دارد!



نوع مطلب : سرگرمی و طنز 

ضرب المثل(طنز)

نویسنده :kurosh
تاریخ:شنبه 8 اسفند 1388-09:22 ب.ظ

1-چاه مکن بهر کسی ، خسته میشی.

2-دیگ به دیگ چیزی نمی گه.

3-شلوار مرد که دو تا شد ، حال می کنه.

4-گر صبر کنی ، زیر پات علف سبز می شه.

5-صلاح مملکت خویش ، رئیس جمهور داند.

6-جوجه رو هروقت بشمری جیک جیک می کنه.

7-عیسی به کیش خود ، موسی به بندر عباس.

8-کوه به کوه می رسه ، میّت رو زمین نمی مونه.

9-آشپز که دوتا شد هیچ کدوم غذا درست نمی کنن.

10-پاتو از گلیمت درازتر نکن ، پات دراز می شه شلوار به پات کوتاه می شه.



نوع مطلب : سرگرمی و طنز 

بیایید با فارسی آشتی کنیم(طنز)

نویسنده :kurosh
تاریخ:سه شنبه 4 اسفند 1388-09:19 ب.ظ

به جای ((اولا د)) بگویید:تسلی دل و آزار جان

به جای ((پراید))بگویید :ژیان تحت ویندوز

به جای((توالت)) بگویید:زور خانه انفرادی

به جای((خواب)) بگویید:عیش بی نوایان

به جای ((دکمه)) بگویید:بستنی

به جای((دماغ)) بگویید:نفس کش

به جای((دیسکت)) بگویید:عشق تو جیبی

به جای((سزارین)) بگویید:فنی زاده

به جای((سیم خاردار)) بگویید:دیوار تابستانی

--------------------------------------


نوع مطلب : سرگرمی و طنز 



  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  


Admin Logo
themebox Logo